شب یلدات پر از شادی باشه خواهری
عیدت مبارک

تـــو کجـــــــــــــايی شــــب يلدا
مـــــن بـــه انتظــارم ايـــــــنجا
تــــو کجـــــايی شب ســــــــاقی
شـــــب عشق و شـــــــــب راوی
تــــــو کــجايی عشق شــــــبانه
شــــــب شــــــاعر و تـــــــرانه
تو کـــجايی شب شعر عاشقونـه
تو ستاره چشمک های بی بهونه
تو کـــــجايی شــــــــب يــــــلدا
شـــــــــــــب شــور و شب شبها

خواهری مهربونم ، یه دونه گلم عید قربان و شب یلدا
رو بهت تبریک میگم.
آرزو میکنم همه زندگیت پر از شادی و گل باشه و اگه غمگینی
غمت زیبا.![]()

نوشته شده توسط ღ♥ღ داداش تو ღ♥ღ در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 15:23 موضوع | *
در آن لحظه که اوج گرفتی ... وجودت در پرواز زمان چه بی امان شکستند... زمان ، تو را تنها گذاشتند ... حضورلحظه ها ، بی غرور و پر تپش بر اندام زمان تابیدی و آنرا در آغوش گرفتی ... و با حضور بی غرورت بر تارک زمان نوشتی :
چه مظلومانه در هم شکستی ...
پروانه های خیالت چه ناجوانمردانه پرهایشان سوخت و بال های
و اندام ظریف و دستان کوچکت چه بی تپش در ارغوانی غروب
تو چه زیبا در غروب زمان ، یکه و تنها طلوع کردی و در
نوشته شده توسط ღ♥ღ داداش تو ღ♥ღ در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 0:46 موضوع | *

ღミ★ミღ تو بهترین خواهرمی ღミ★ミღ
دوستت دارم به اندازه کسی که خیلی دوستش دارم

نوشته شده توسط ღ♥ღ داداش تو ღ♥ღ در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 9:11 موضوع | *

وقتي هواي خانه از مه و شبنم پر ميشود، حضور لطيف دستهاي تو را بر شانههاي خستهام حس ميكنم. چقدر اين روزها گرگهاي گرسنه از پشت پنجره اتاقم «او او» ميكشند و من وقتي تو را كم دارم، هميشه بخاطر تنهاييهايم، خودم را در اتاق كوچك خاطراتم حبس مي كنم تا گرگهاي گرسنه مرا مثل برهاي تنها ندرند.
دوست داشتم ميآمدي و دست مرا ميگرفتي آنوقت با افتخار ميان گله گرگها ميرفتم و ميگفتم...
نه... نه... اشتباه ميكنم آن وقت ديگر گرگي نميماند. تو كه بيايي همه جا پر از نور و روشني ميشود. تو كه بيايي ميتواني زخمهاي قلبم را پانسمان كني. تو كه بيايي از روزهاي دوريت و از دردهايي كه كشيدم برايت ميگويم. اكنون هم اگر زندهام بخاطر انتظار آمدن توست؛ وگرنه مدتهاست كه كار من در اين جهان خاكستري به پايان رسيده است. بيا و بنشين كنارم تا با تو آرام سخن بگويم... بيا و پارههاي دلم را از زمين سرد بردار. بيا تا به احترام تو همه ذرات وجودم به پا خيزد.
نوشته شده توسط ღ♥ღ داداش تو ღ♥ღ در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 1:31 موضوع | *
سرباز کوچکم بازآ.......... شهید رفته ام برگرد ........
تو چون از پیش ما رفتی ، دیگر اینجا های و هوئی نیست . صدائی ، نغمه ای ،حرفی ،
صفائی ، گفتگوئی نیست. تو رفتی ........ لاله ها پژمرد و دور از لاله ی روی تو اینجا......
لاله روئی نیست.توای سرباز کوچک سوی خانه ات باز آ.....سراسر خانه خاموش است ،
در این تنهائی تاریک ، حتی کور سوئی نیست.
نمیدانی ..... نمیدانی ...... که من چون مرغ تنها سر به زیر بال غم دارم ، نه لبخندی ،
نه آوازی ، نه ذوق نغمه ای ، نه شوق پروازی...... همآوازی کجا یابم ......؟؟؟؟؟؟!!!!!!
که بانگی درگلوئی نیست .فضای خانه تاریکست ونور زندگی درهیچ سوئی نیست ...
همه شب مادرت با یاد توتا نیمه شب بیدار می ماند ....سرخود رامیان دستها میگیرد و
آرام می گرید.ترا در زیرلب میخواند وبا آه میگوید ........ :به پیش مادرت برگرد..........
تو عطر آرزوم بودی ........ مرا غیر از تو هرگز آرزوئی نیست.
سکوت خانه ی خاموش ما فریاد ها دارد که ....... : امید رفته مان باز آ..........
سکوت سرد وسنگین می کشد ما را - فضای خانه تاریک است - ونور زندگی در هیچ
سوئی نیست............... چراغ خانه مان بازآ...............
تو شبها شمع ما بودی ، امید جمع ما بودی ، ز رنگ و عطر تو گلخانه ی ما رنگ و بوئی
داشت - دریغا...! بی تو در غمخانه ی ما رنگ و بوئی نیست........
امید رفته مان باز آ ...... که در بی اعتباری ، عمر ما جز تار موئی نیست.
سرباز کوچکم بازآ............ امید رفته ام باز آ.........
نوشته شده توسط ღ♥ღ داداش تو ღ♥ღ در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 0:15 موضوع | *
وقتی خواهری در غم شهادت برادرش شعر می سراید......
آن شعر چگونه باید باشد................؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط ღ♥ღ داداش تو ღ♥ღ در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 0:13 موضوع | *
بیا که بی تو غروب خانه دلگیراست بساط خسته ی شعروترانه دلگیر است
تو صبح دل انگیز خانه ی ما بودی خانه از هجوم گریه ی شبانه دلگیراست
هزار دل نذر تو کردم و کم بود به این خاطر......دلم بی بهانه دلگیر است
کنار آینه جامانده تاری از مویت به جای خالی تو...... نگاه شانه دلگیراست
تو پشت کدام بهار غم انگیز پنهانی که هر لحظه ابرک چشمم بهارانه دلگیر است
نوشته شده توسط ღ♥ღ داداش تو ღ♥ღ در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 0:13 موضوع | *
یاس مهربونم

دريا شدهست خواهر و من هم
برادرش شاعرتر از هميشـــــــه
نشســتم برابـــرش خــــــــواهر
سلام! با غزلــي نــيمهآمــــــدم
تا با شما قشـــنگ شــــــد نيـم
ديگـرش ميخواهم اعتراف كنـم
هر غزل كه مـا با هم سرودهايـم
جهان كرده از بـــــرش.
خواهر زمان،زمان برادركشیست
باز شايد به گوشها نرســــد بيت
آخـرش با خود ببر مرا كه نپوســد
در اين سـكون شعري كه دوست
داشتـــي از خود رهـــــاترش دريا
سكوت كرده و مــن حرف ميزنم
حس ميكنـم كه راه نبـــــردم به
باورش دريـا منــــــم! هماو كه به
تعـداد مـــــوجهات با هر غــــروب
خورده بر اين صــــــــــــــخـــرهها
ســــــرش هم او كه دل زدهست
به اعـــــماق و كوســــــهها خون
مـی خورنــــــد از رگ در خــــــون
شـــــــــــنــاورش خواهر! برادر تو
كم از ماهيـــــــــــــــان كه نيست
خرچنـگها مخواه بريسند پيكرش
دريـــــــــــــــــــــــا ســـكوت كرده
و من بغض كردهام بغض برادرانهاي
ازقهر خواهرش
منوی اصلی
مهربونترین های من
ღ♥ღ زیـــبـای مهربونـــــم ღ♥ღ آشپزی
همیشه به یاد تو (دو قطره اشک)
داداش منصورم (تـاک تـک افتـاده)
دانشگاه پارســــــــــــــــــا بابلسر
کدهای خــــفن شاهــــــــــــــــان
تکی قلبم
دلهایی که تنگ شد
صدای موج دریا
تپش های قلبم
لحظه های زیبای من