وقتي هواي خانه از مه و شبنم پر مي‌شود، حضور لطيف دستهاي تو را بر شانه‌هاي خسته‌ام حس مي‌كنم. چقدر اين روزها گرگهاي گرسنه از پشت پنجره اتاقم «او او» مي‌كشند و من وقتي تو را كم دارم، هميشه بخاطر تنهاييهايم، خودم را در اتاق كوچك  خاطراتم حبس مي كنم تا گرگهاي گرسنه مرا مثل بره‌اي تنها ندرند.

دوست داشتم مي‌آمدي و دست مرا مي‌گرفتي آنوقت با افتخار ميان گله گرگها مي‌رفتم و مي‌گفتم...

نه... نه... اشتباه مي‌كنم آن وقت ديگر گرگي نمي‌ماند. تو كه بيايي همه جا پر از نور و روشني مي‌شود. تو كه بيايي مي‌تواني زخمهاي قلبم را پانسمان كني. تو كه بيايي از روزهاي دوريت و از دردهايي كه كشيدم برايت مي‌گويم. اكنون هم اگر زنده‌ام بخاطر انتظار آمدن توست؛ وگرنه مدتهاست كه كار من در اين جهان خاكستري به پايان رسيده است. بيا و بنشين كنارم تا با تو آرام سخن بگويم... بيا و پاره‌هاي دلم را از زمين سرد بردار. بيا تا به احترام تو همه ذرات وجودم به پا خيزد.

 

 


 

نوشته شده توسط ღ♥ღ داداش تو ღ♥ღ در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 1:31 موضوع | *