
وقتي هواي خانه از مه و شبنم پر ميشود، حضور لطيف دستهاي تو را بر شانههاي خستهام حس ميكنم. چقدر اين روزها گرگهاي گرسنه از پشت پنجره اتاقم «او او» ميكشند و من وقتي تو را كم دارم، هميشه بخاطر تنهاييهايم، خودم را در اتاق كوچك خاطراتم حبس مي كنم تا گرگهاي گرسنه مرا مثل برهاي تنها ندرند.
دوست داشتم ميآمدي و دست مرا ميگرفتي آنوقت با افتخار ميان گله گرگها ميرفتم و ميگفتم...
نه... نه... اشتباه ميكنم آن وقت ديگر گرگي نميماند. تو كه بيايي همه جا پر از نور و روشني ميشود. تو كه بيايي ميتواني زخمهاي قلبم را پانسمان كني. تو كه بيايي از روزهاي دوريت و از دردهايي كه كشيدم برايت ميگويم. اكنون هم اگر زندهام بخاطر انتظار آمدن توست؛ وگرنه مدتهاست كه كار من در اين جهان خاكستري به پايان رسيده است. بيا و بنشين كنارم تا با تو آرام سخن بگويم... بيا و پارههاي دلم را از زمين سرد بردار. بيا تا به احترام تو همه ذرات وجودم به پا خيزد.
نوشته شده توسط ღ♥ღ داداش تو ღ♥ღ در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 1:31 موضوع | *
یاس مهربونم

دريا شدهست خواهر و من هم
برادرش شاعرتر از هميشـــــــه
نشســتم برابـــرش خــــــــواهر
سلام! با غزلــي نــيمهآمــــــدم
تا با شما قشـــنگ شــــــد نيـم
ديگـرش ميخواهم اعتراف كنـم
هر غزل كه مـا با هم سرودهايـم
جهان كرده از بـــــرش.
خواهر زمان،زمان برادركشیست
باز شايد به گوشها نرســــد بيت
آخـرش با خود ببر مرا كه نپوســد
در اين سـكون شعري كه دوست
داشتـــي از خود رهـــــاترش دريا
سكوت كرده و مــن حرف ميزنم
حس ميكنـم كه راه نبـــــردم به
باورش دريـا منــــــم! هماو كه به
تعـداد مـــــوجهات با هر غــــروب
خورده بر اين صــــــــــــــخـــرهها
ســــــرش هم او كه دل زدهست
به اعـــــماق و كوســــــهها خون
مـی خورنــــــد از رگ در خــــــون
شـــــــــــنــاورش خواهر! برادر تو
كم از ماهيـــــــــــــــان كه نيست
خرچنـگها مخواه بريسند پيكرش
دريـــــــــــــــــــــــا ســـكوت كرده
و من بغض كردهام بغض برادرانهاي
ازقهر خواهرش
منوی اصلی
مهربونترین های من
ღ♥ღ زیـــبـای مهربونـــــم ღ♥ღ آشپزی
همیشه به یاد تو (دو قطره اشک)
داداش منصورم (تـاک تـک افتـاده)
دانشگاه پارســــــــــــــــــا بابلسر
کدهای خــــفن شاهــــــــــــــــان
تکی قلبم
دلهایی که تنگ شد
صدای موج دریا
تپش های قلبم
لحظه های زیبای من