در آن لحظه که اوج گرفتی ... وجودت در پرواز زمان چه بی امان شکستند... زمان ، تو را تنها گذاشتند ... حضورلحظه ها ، بی غرور و پر تپش بر اندام زمان تابیدی و آنرا در آغوش گرفتی ... و با حضور بی غرورت بر تارک زمان نوشتی :
چه مظلومانه در هم شکستی ...
پروانه های خیالت چه ناجوانمردانه پرهایشان سوخت و بال های
و اندام ظریف و دستان کوچکت چه بی تپش در ارغوانی غروب
تو چه زیبا در غروب زمان ، یکه و تنها طلوع کردی و در
نوشته شده توسط ღ♥ღ داداش تو ღ♥ღ در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 0:46 موضوع | *
یاس مهربونم

دريا شدهست خواهر و من هم
برادرش شاعرتر از هميشـــــــه
نشســتم برابـــرش خــــــــواهر
سلام! با غزلــي نــيمهآمــــــدم
تا با شما قشـــنگ شــــــد نيـم
ديگـرش ميخواهم اعتراف كنـم
هر غزل كه مـا با هم سرودهايـم
جهان كرده از بـــــرش.
خواهر زمان،زمان برادركشیست
باز شايد به گوشها نرســــد بيت
آخـرش با خود ببر مرا كه نپوســد
در اين سـكون شعري كه دوست
داشتـــي از خود رهـــــاترش دريا
سكوت كرده و مــن حرف ميزنم
حس ميكنـم كه راه نبـــــردم به
باورش دريـا منــــــم! هماو كه به
تعـداد مـــــوجهات با هر غــــروب
خورده بر اين صــــــــــــــخـــرهها
ســــــرش هم او كه دل زدهست
به اعـــــماق و كوســــــهها خون
مـی خورنــــــد از رگ در خــــــون
شـــــــــــنــاورش خواهر! برادر تو
كم از ماهيـــــــــــــــان كه نيست
خرچنـگها مخواه بريسند پيكرش
دريـــــــــــــــــــــــا ســـكوت كرده
و من بغض كردهام بغض برادرانهاي
ازقهر خواهرش
منوی اصلی
مهربونترین های من
ღ♥ღ زیـــبـای مهربونـــــم ღ♥ღ آشپزی
همیشه به یاد تو (دو قطره اشک)
داداش منصورم (تـاک تـک افتـاده)
دانشگاه پارســــــــــــــــــا بابلسر
کدهای خــــفن شاهــــــــــــــــان
تکی قلبم
دلهایی که تنگ شد
صدای موج دریا
تپش های قلبم
لحظه های زیبای من