براي رفتن عجله داشتي. هميشه کفشهايت دم در بود. اگر لحظه‌اي کنارم مي‌نشستي همه‌اش به در نيمه باز اتاق چشم مي‌دوختي و به عقربه‌هاي ساعت اشاره مي‌کردي.
مي‌گفتي حرفهايت را تند تند بگو. شايد فردا کنارت نباشم. مي‌گفتم مگر به چشم تو فرشته نبودم. مي‌گفتي جاي فرشته‌ها روي زمين نيست. اگر مي‌خواهي زنده بماني ديگر نبايد فرشته باشي. بعد از من با هزار گرگ و شيطان بايد دست و پنجه نرم کني؛ سعي کن تغيير کني.
از تغيير مي‌ترسيدم، اما تو هم حاضر به ماندن نبودي. چند سال از جوانيم را بين اين دو راهي گذراندم. يا بايد تغيير مي‌کردم و يا نابودي را انتخاب مي‌کردم. تا اينکه بخاطر تو، بخاطر عشق، بخاطر لحظه‌هاي قشنگي که با هم داشتيم نابودي را انتخاب کردم و با تو ماندم. ولي تو حاضر نشدي بخاطر من به ساعتت نگاه نکني و هر روز دلم را با جمله‌هاي سَفَريت ‌لرزاندي. تا اينکه يک روز صبح که از خواب بيدار شدم، تو را نديدم، فقط يک نوشته از تو روي طاقچه بود که نوشته بودي : «فرشته زمان رفتن من رسيده است، ولي تو آدم نشدي. مواظب خودت باش. خداحافظ... »
بعد از تو تمام بدنم بوي مرداب گرفته بود. پشت پنجره خيلي منتظرت مي‌نشستم، فکر مي‌کردم دوباره دلت هواي فرشته‌ات را مي‌کند... اما نکرد.
رفيق قديمي! خوب شد که رفتي. جاي فرشته‌ها در آسمانهاست؛ خوب شد که از من خواستي آدم شوم. تو را فراموش کردم. تو هم مرا فراموش کن. فکر کن از اول فرشته‌اي نبوده؛ چون فرشته تو همين ديروز آدم شد.

 


 

نوشته شده توسط ღ♥ღ داداش تو ღ♥ღ در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 19:7 موضوع | *